تبليغاتX
مرگ شب
با دست های خیره!
همچون سینه های یخ زده ی درخت
ایستاده است
مرد
- این اتفاق عجیب -
و داغ می خورد
با هر دانه ی بلال
تا تو روایتش کنی

این بار اما!

بر

دار!

+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 1:16 |
دیری ست

ایستاده ایم

بر این خاک سترون

میان رودکده ای خشک

در انتظار رویشی کاهلانه

آفتاب دم کرده اما!

هجرتی تلخ را بسیجیده است

+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 1:15 |
رو به روی من
ایستاده ای
گمان کنم این بار
زبان سبز تو
سر سرخ مرا
به باد می دهد...
+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 1:12 |

در قبال تو

اي آخرين قبله­

من، مطرود قوم خويش

بر «شش جهت»، نماز گزاردم.

 

در قبال تو

اي قلّاب قلب ها

در قلب تو

من، قابل ني­ ام.

 

در قبال تو

اي قبيله ­ي منفرد

من، در واحه­­ ي بي آب و علف

به تماشاي «ابر و باد و مه و خورشيد و فلك» ايستادم.

 

در قبال تو

اي قابله ­ي حيات

من، طفل را با مامكش

تا گور بدرقه شدم.

 

در قبال تو

اي غالب

در مصارعتي كه رفت بر صحراي بي داور

دانستي كه مغلوب كه آمد؟

+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 21:4 |

اوّلين بار كه بهم زنگ زدي «سكوت» كردي و اين هم از «قدرت» تو بود؛ چرا كه «سكوت نشانه­ ي قدرت است». سكوتي كه هنوز بعد از گذشت چند روز پا بر جاست. نمي­ نويسم چند سال تا برايم قديمي نشود؛ كه اين سكوت برايم كهنه و عادي نشده است. سكوت تو همواره برايم زنده است؛ امّا اجازه­ ي زندگي ندارد؛ مثل ماهي در جايي كه آب نيست و براي ماهي در جايي كه آب نيست، زندگي معنا ندارد؛ فقط مي­ توان ، يكي را ديد كه ديوانه­ وار مي­ گويد: سكوت تو دارد عذابم مي­ دهد.

اوّلين بار كه بهم زنگ زدي سكوت كردي. من نسبت به كساني كه بيرون از اندازه­ ي خودم مهربانم؛ امّا نه مهربان ­تر -و به همين خاطر نمي­ توانم با خودم مهربان باشم- وقتي بهم زنگ مي­ زنند جوابشان را به سادگي مي­ دهم و حتي تا اندازه ­اي شرم­ آور –البتّه براي خودم كه شرم خود را مي­ شناسم- ساده­ لوحانه، عجله مي­ كنم تا جوابشان را بدهم؛ در حالي­ كه تو سكوت كردي:

- الو؟

- ... .

خيلي­ ها زنگ زده­ اند و من يك كلمه هم جوابشان را نداده­ ام. همين سكوت، بايد به آن­ ها بفهماند كه من نمي­ توانم در برابر آن­ ها به سخن واداشته شوم؛ حتي از سر عادت؛ چرا كه درونم به سكوت راضي­ ست؛ و اين قدرت ويران­ كننده­ اي دارد كه آوارش به درون باز مي­ گردد. سكوت در برابر همه، كسي را قابل نمي­ داني كه به سخن واداشته شوي، يا اصلا لال موني گرفته­ اي و شايد اصلا حرفي نداري؛ سكوتي كه زيبنده­ ي اوست؛ در همه حال؛ خير و شر در يك ترازو؛ در يك ذهن؛ در يك زهدان.

بارها گفته ام كه «تو قدرتت را نمي ­شناسي»؛ از اين­ رو، نسبت به من نامهرباني. كسي كه نمي­ داند چه ميزان در قبال ديگري قدرت دارد، نمي­ تواند مواظب ديگري باشد. سكوت تو قدرت توست و تو نمي ­تواني هرگز مواظب من باشي.

راز بزرگ تنهايي انسان اين است كه هرگز نمي ­تواند صداي خودش را بشنود و اين يعني استمداد ديگري تا صداي او را بشنود؛ شايد بشنود. وقتي هم كه با خواهرم حرف مي­ زنم و صدايم در گوشي آن­ ها مي­ پيچد و به خودم باز­مي­ گردد، هرگز باور نكرده­ ام كه صداي خودم را شنيده­ ام و صداي من يعني اين. به فرض هم كه شنيده باشم، خب چه معني مي­ تواند داشته باشد شنيدن صداي خود؛ جز تنهايي مضاعف.

 بعدها كه گفتي صداي من قابل اعتماد نيست، صداي تو ضعيف است، دانستم كه صداي مرا شنيده­ اي؛ امّا باور نكردي كه صداي تو غمگين بود.

شايد هم كلمات پيش از رسيدن به تو در هوا محو شده است. مثل اين­همه سكوت. مثل اين­همه ننوشتن؛ ننوشتن حتي در نوشته ­ها. فكر مي­ كني در يك «گفتگو»، چه ميزان از كلمات به گوش ديگري مي­ رسد و او تا چه ميزان «اشتياق» شنيدن كلمه­ ها را دارد؟ سكوت تو ايثار توست.

+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در چهارشنبه پنجم بهمن 1390 و ساعت 20:58 |
وقتی کلید را

در جیب هایم پیدا نمی کنم

نگرانِ هیچ چیز نیستم

وقتی پلیس

دست بر سینه ام می گذارد

یا وقتی که پشت میله ها نشسته ام

نگرانِ هیچ چیز نیستم

مثل رودخانه ای خشک

که از سد عبور می کند

و هیچکس نمی داند

                          که می رود یا باز می گردد

 

+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 18:30 |
(ملاقات)

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

 تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

             و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

 تکلیفِ شمع های روی میز

                                 روشن نبود

من و تو بارها

زمان را

 در  کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

                       از ما انتقام می گرفت

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

                     که دست هایش توی جیبش بود

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

           پنهان کرده بود...

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

 

پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

                     نهنگی که در ساحل تقلا می کند

                     برای دیدن هیچ کس نیامده است

 

+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 18:28 |
بی تو

دیوار به دیوار حرف هایت

خراب می شوم

با وصله های جور

در چین های چهره ام

تکرار می شوم.

از من تو می مانی

و

نهصد و نود و نه بار چرخیدن

کم آورده ام

تمام تو را

+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در سه شنبه چهارم بهمن 1390 و ساعت 11:32 |
رو به روی من ایستاده ای

گمان کنم این بار

زبان سبز تو سر سرخ مرا به باد می دهد


شهر

        آرام و خسته

            در سکوت

             حرفی عجیب را

                             هجی می کند:

                                       « شب آبستن است»

 ستاره ها! انگشت نمایان هرجایی!

بی آن که در پی پاسخی باشند

تکرار می کنند:

                                    « شب آبستن است؟ »

                                       ..........................

تنها شب است که

  درد می کشد و خمیازه

                          « سال هاست !! »

                          شبی دیگر در راه است...


کمی دورتر از شهر کوچک من

مردی به حادثه ای نزدیک می اندیشد

و زنی به آغوشی تنگ

اما!

دیوارها همیشه حایل اند برای

حادثه ای که به آغوشی تنگ

                                 پیوند می خورد


+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در دوشنبه سوم بهمن 1390 و ساعت 15:18 |
امشب

فنجان تلخ من

پر از ابرهای کهنه ی پاییزی ست

از پشت پلک های تو

این بار

اما...

شک کرده ام

به خیسی خیابان های دور

+ نوشته شده توسط sajad-jalalvand در دوشنبه سوم بهمن 1390 و ساعت 15:3 |


Powered By
BLOGFA.COM